

وقتی پنج سالم بود، مادرم از دنیا رفت. پدرم دوباره ازدواج کرد، اما نامادریام خیلی با ما بدرفتاری میکرد. یک برادر داشتم که خیلی از من کوچکتر بود و نمیتوانست کار کند. از همان بچگی زندگی سختی داشتیم و کسی نبود که از ما حمایت کند. یک روز که نامادریام خانه نبود و من تنها بودم، برادرزادهاش به خانه ما آمد. خیلی به من نزدیک میشد و میخواست به من دستدرازی کند. شروع کردم به داد زدن، اما دستش را روی دهانم گذاشت. یک پارچ دم دستم بود که به پایش زدم تا رهایم کند و بتوانم فرار کنم. پایش زخمی شد و من توانستم از خانه بیرون بروم. چند ساعت بعد که به خانه برگشتم، نامادریام مرا تهدید کرد و گفت: «اگر به پدرت بگویی، میگویم با یکی فرار کردهای و برادرزاده من تو را گرفته است.» من هم از ترس چیزی نگفتم و سکوت کردم. از بچگی مجبور بودم کار کنم. وقتی ۱۱ سالم بود، به مدرسه نرفتم و در خانه همسایهها کار میکردم. یکی از همسایهها خانه بزرگی داشت و من آنجا نان، سمبوسه و پکوره درست میکردم. برای یک لقمه نان به خانه کسانی میرفتم که وضع مالی خوبی داشتند و برایشان کار میکردم. لباس درستوحسابی نداشتم و زندگیام خیلی سخت بود. وقتی بچه بودم، همیشه آرزو داشتم قاضی شوم. داییام را اعدام کرده بودند و از همان کودکی در ذهنم بود که اگر قاضی شوم، نمیگذارم کسی اعدام شود. دلم میخواست درس بخوانم، قاضی شوم و زندگی بهتری داشته باشم، اما هیچکدام از آن آرزوها برایم برآورده نشد. تا ۱۸سالگی همینطور کار کردم. وقتی برایم خواستگار آمد، قبول کردم ازدواج کنم، چون دیگر نمیتوانستم در آن خانه بمانم و برای آنها کار کنم. فکر میکردم اگر ازدواج کنم، زندگیام بهتر میشود، اما وقتی به خانه شوهرم رفتم، سختیهایم بیشتر شد. از همان اول زندگی مشترک خوبی نداشتیم. شوهرم مرا برای کار به خانه مردم میفرستاد و من همچنان مجبور بودم برای تأمین زندگی کار کنم. احساس میکردم چون کسی را ندارم که از من حمایت کند، او هم هرطور میخواهد با من رفتار میکند. وقتی ۲۷ سالم شد، مادر شدم. دخترم فقط یک ماه داشت که شوهرم ناپدید شد. هرچه از این و آن سراغش را میگرفتم، میگفتند نمیدانیم کجاست. بعد از مدتی شنیدم که دوباره ازدواج کرده است. اول باور نکردم، تا اینکه با چشمهای خودم دیدم. چیزی نگفتم، چون کسی را نداشتم که از من حمایت کند. از همان ۲۷سالگی با دخترم تنها ماندم. شوهرم تا امروز حتی یک بار هم برای دیدن دخترش نیامده است. نه او را دیده و نه حتی یک بار دم در خانه آمده است. شاید اصلاً از حال و روز ما خبر نداشته باشد، چون من و دخترم هیچوقت برایش مهم نبودیم. برای بزرگ کردن دخترم مجبور بودم از صبح تا شب کار کنم. ساعت هشت صبح از خانه بیرون میرفتم و تا شب در خانه مردم کار میکردم. بعضی از خانوادههایی که برایشان کار میکردم، دخترم را نگه میداشتند و به او غذا میدادند. خدا از آنها راضی باشد. به خودم هم از هرچه داشتند، مثل مرغ و برنج، میدادند و در مقابل کارم پول هم میپرداختند. وقتی دخترم هفت سالش بود، یک روز عید قربان برای کار به خانه یکی از خانمها رفتم. آنها چهار گوسفند خریده بودند و بچههایشان لباسهای قشنگ و نو پوشیده بودند. همه نشسته بودند و کباب میخوردند، اما من مشغول تمیز کردن کلهپاچه و بقیه چیزها بودم. دخترم آمد کنارم و گفت: «مگر ما بنده خدا نیستیم؟ یا خدا ما را دوست ندارد؟ مامان، آنها را ببین، نشستهاند کباب میخورند. تو چرا نمیخوری؟ بابای من کجاست؟ بهش زنگ بزن، بگو بیاید. امروز عید است، همه گوسفند دارند.» وقتی این حرفها را از دخترم شنیدم، تا شب نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. خیلی حالم بد شد. با خودم گفتم کاش تنها بودم و این بچه مجبور نبود کنار من اینهمه سختی بکشد. دلم خیلی برایش سوخت. آن روز یک بسته گوشت به من دادند. شب که به خانه برگشتیم، برای دخترم کباب درست کردم. خورد و بعد خوابید. در این سالها برای ثبتنام دخترم در مدرسه هم خیلی سختی کشیدم. خودم شناسنامه دارم، اما شوهرم شناسنامه ندارد و همین مسئله باعث شده برای کارهای مدرسه دخترم مدام ما را از این اداره به آن اداره بفرستند. یک بار برای گرفتن نامه ثبتنام دخترم به اداره اتباع خارجی رفتم. آنجا یکی از کارکنان اداره، وقتی فهمید شوهرم شناسنامه ندارد، با الفاظی بسیار رکیک و توهینآمیز درباره بدنم و بچهدار شدنم به من توهین کرد؛ حرفهایی که حتی تکرار کردنشان برایم سخت است. آنقدر از حرفهایش تحقیر و عصبانی شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و او را زدم. مأموران آمدند و مرا مقصر دانستند. حتی یک شب بازداشت شدم. او به من میگفت: «شما بلوچها فقیر هستید، اما باز هم بچه میآورید. نمیدانم چرا بلوچها اینقدر نادان هستند.» به خاطر لباس بلوچیام هم مرا «دهاتی» خطاب کرد. من نتوانستم ثابت کنم که چه حرفهایی به من زده بود. یک بار دیگر هم حدود ساعت هفت صبح، چند اتوبوس همراه مأموران به محله ما آمدند. مأمورها صورتشان را پوشانده بودند و به خانهها یورش بردند. فرقی نمیکرد کسی شناسنامه داشته باشد یا نه؛ همه را میبردند. من نمیخواستم همراهشان بروم، اما به زور میخواستند مرا ببرند. فحش میدادند و میخواستند به من دست بزنند. فقط با من اینطور رفتار نکردند؛ با بقیه هم همین برخورد را داشتند. شناسنامهام را نشان دادم، اما گفتند: «این شناسنامه مال خودت نیست.» یکی از مأمورها شناسنامه را گرفت و میخواست پارهاش کند. بعد یکی دیگر گفت که گزارش دادهاند در این محله افراد بیشناسنامه زیادی زندگی میکنند. من و دخترم را هم همراه بقیه بردند. دو روز در اردوگاه بودیم. به ما گفتند باید پنج میلیون تومان پول بدهید تا آزاد شوید، اما من چنین پولی نداشتم. وضعیت اردوگاه خیلی بد بود. زمین هیچ فرشی نداشت و از شدت گرما داغ شده بود. همه خانوادهها روی همان زمین داغ نشسته بودند. در آن دو روز فقط یک بار به ما غذا دادند؛ آن هم سیبزمینی آبپز بود و برای همان هم خیلی منت میگذاشتند. یک خانم همراه خودش گوشی داشت. یکی از سربازها به او توهین کرد و میخواست کتکش بزند، اما مردهای حاضر در اردوگاه جلو آمدند و نگذاشتند بیشتر به او بیاحترامی کند. بعد از دو روز، ما را سوار کردند و به سمت افغانستان بردند. تا خود مرز رفتیم. آنجا کسانی را که شناسنامه داشتند برگرداندند، اما کسانی که شناسنامه نداشتند از مرز رد شدند. من شناسنامه داشتم، اما با وجود اینکه از همان اول نشانشان داده بودم، دو روز در اردوگاه نگهم داشتند و تا مرز بردند. در نهایت مجبور شدند من و کسانی را که شناسنامه داشتند برگردانند. الان هم برای تأمین زندگی خودم و دخترم در خانه مردم کار میکنم و خیاطی هم انجام میدهم. بزرگترین مشکل من هزینههای زندگی و تحصیل دخترم است. دخترم مدرسه میرود، اما از نظر مالی خیلی مشکل داریم. مدرسهها شروع شدهاند و هنوز نتوانستهام برایش لباس فرم بخرم. به خاطر نداشتن لباس فرم خجالت میکشد به مدرسه برود. اما من نمیگذارم مثل خودم شود. لباس فرم را بالاخره یک روز میشود خرید، اما آیندهای را که از دست برود نمیشود برگرداند. دخترم به من قول داده آرزوهایی را که من نتوانستم به آنها برسم، ادامه بدهد. من هم تا وقتی زنده باشم نمیگذارم مدرسه را ترک کند. نمیخواهم زندگی او مثل زندگی من شود. دلم میخواهد درس بخواند، آینده خوبی داشته باشد و دیگر مجبور نباشد مثل من در فقر زندگی کند. مادر بودن خیلی سخت است، بهخصوص وقتی کسی را نداشته باشی و مجبور باشی بهتنهایی همه مسئولیتها را به دوش بکشی. اگر زمان به عقب برمیگشت، ازدواج نمیکردم. وقتی شوهرم مرا ترک کرد، خیلی پشت سرم حرف زدند. حتی گفتند دخترم فرزند او نیست. حرفهای زیادی شنیدم، اما برای من مهم این است که آدم پیش خدا پاک باشد، نه پیش مردم. از ۲۷سالگی تنها زندگی کردهام و همیشه سعی کردهام حرمت خودم را نگه دارم. با وجود همه حرفها و سختیها، به بلوچ بودنم افتخار میکنم.
…